بدون عنوان
1111114دی جمعه
امشب رفتیم یک سری خونه بابا مامان. بابایی بعدشم عمو مرتضی اینا زنگ زده بودن میخواستن بیان خونمون, بخاطر همین از اونجا زود اومدیم, اونها با ستاره اینا آمدن تو هم کلی باهاش بازی کردی قبلیشم مامان میخواستم حاضرت کنم بهت گفتم مهمون میخواد بیاد خونمون, حالا هی توهم بعدش میگفتی میمون میمون(منظورت همون: مهمون)بوسسسسسس. از امشب همینطوری گفتم ببینم میشه می می نخوری و بخوابی, ?!و در کمال تعجب موفق شدم و اونم به سادگی باورم نمیشد,هرچی چیز تلخ بهش زدم خورده بودی و ناکام مانده بودم امشب یکم بهش رژیم زدم و گفتم اوف شده. باید نخوریش تا خوب بشه ,الهی مامان فدای دخملت عاقلش بشه نخوردیش و سرت رو گذاشتی روش و لالا, هی گفتی نازی نازی بوس, عزیزکم چکم بقول بابایی بالاخره باید بگیریمت دیگه چاره ای نی
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بدون عنوان
